تبليغاتX
جامی از فرهنگ - افتتاحيه‏ي داستان كوتاه «مرد طوفان»

مرد نمي‏دانست كه به كجا مي‏رود. نمي‏فهميد كه حمله دوباره به سراغش آمده. اگر مي‏دانست كه در آن باد شديد از خانه بيرون نمي‏زد. حتي اگر شيرين سرش داد مي‏كشيد. حتي اگر او را كتك مي‏زد. حتي اگر شيرين خودش را مي‏زد و به او مي‏گفت كه از جلو چشم‏هاي آنها دور شود.
طوفان شروع شده بود و او نمي دانست. باد برگ‏هاي خشك درختان و خاك و آشغال خيابان را در هم مي‏پيچيد و به هوا مي‏برد. خاطرات شب گذشته جلو چشمانش مي‏آمد و مي‏رفت؛ خاطرات سال‏هاي گذشته هم. صحنه‏ها ظاهر مي‏شدند، مرد را خوش‏حال مي‏كردند، ناراحت مي‏كردند، گيج‏ مي‏كردند و مي‏رفتند و مرد از روي عادت مي‏رفت به طرف ميدان امام.
...

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/07ساعت 0:23 توسط امیر عباس |