انگار حاشيههاي داستان ويزاي بهشت تمامي ندارد. اوايل بامداد امروز در حال ارسال يک پيام عمومي از طريق ياهو مسنجر بودم که يک خبرنگار وارد گفتوگو با اين جانب گرديد. تا قبل از اين چت، دورادور براي او احترام ويژهاي قائل بودم. مواردي را که بناي طرح داشت عنوان کرد و بحث به جايي کشيده شد که متوجه شد امير عباس همان نويسندهي داستان ويزاي بهشت است و گفت:« يعني شما اگه اشتباه نکنم هموني هستيد که اون داستان معروف رو نوشتيد؟؟؟». و وقتي پاسخ مثبتم را دريافت کرد، اعتراضش را در خصوص به کار بردن اسامي واقعي در داستان اعلام کرد. وقتي جوابم قانعش نمي کرد، به وي گفتم که به يک بحث کارشناسي در حضور کساني که به فنّ داستان آشنايي دارند نياز هست. اما ايشان حرف خودش را ميزد، آن هم با لحني که از او بعيد به نظر ميرسيد. اشکال بعضي آدمها اين است که وقتي در يک رشته به موفقيتي مي رسند و چهار نفر تحويلشان مي گيرند، فکر مي کنند اجازه دارند در تمام حوزههاي تخصصي نظر دهند و اين عيب زماني برطرف ميشود که ظرفيت آن تعريف و تمجيدها در ايشان ايجاد شود.
به هر حال به او گفتم اين از شگردهاي داستان است و ميتواند به هر يک از اساتيد داستان که قبول دارد مراجعه نمايد. همچنين گفتم زماني به چگونگي شکلگيري داستان اشاره کردم که برخي به دروغ مدعي شدند، در عالم واقعيت مادر يک شخصيت داستاني را ملاقات کردهاند! و اکنون گاهي فکر ميکنم نکند اينها که اين همه عصباني ميشوند، خود از کساني باشند که به دروغ مدعي شدهاند مادر شهيد (يک شخصيت کاملاً داستاني) را مي شناسند؟! موارد ديگري هم مطرح شد که نيازي به ذکرش نيست، اما براي تغيير ذائقهتان يک نکته را عرض ميکنم. اين شخص که گفتوگو را شروع کرده بود، بعد از اينکه وقت مفصلّي از اينجانب گرفت و در نوع حرف زدن هم جواني بسيار کرد، در پايان گفت:«فعلا من ديگه نميتونم برات وقت بزارم برادر» و جواب پاياني بنده فقط اين علامت بود 
به هر حال خدا را شاکرم که اين برخورد باعث شد برخيزم وضويي بگيرم، چند رکعت نماز بخوانم و براي موفقيت، اخلاص و عاقبتبهخيري اين خبرنگار، صميمانه و خالصانه دعا کنم.
عرض کرده بودم که يکي از دلايل واقعيت نمايي داستان کوتاه «ويزاي بهشت»، تکه دوزي واقعيت بوده است. اين اصطلاح - همان طور كه يكي از دوستان گفته بودند - به اين معني است كه بسياري از ماجراهاي مقطعي اين داستان اتفاق افتاده اند، ولي زنجير شدن آن به هم و ايجاد يك روايت داستاني جديد، با خلاقيت نويسنده صورت پذيرفته است. در اين فرصت به دو نمونه اشاره مي شود:
انگشتر امانتي
بزرگان قم شهيد ابوالفضل بيتا را ميشناسند. (ايشان از دانشجويان پيرو خط امام و از مبارزين فعال در زمان ستمشاهي بودند.) پدر ايشان كه مرحوم شده است، ميگفت: «شبي كه ابوالفضل به دنيا آمد، در خواب حضرت علي(ع) را ديدم كه آمدند و يك انگشتر زرد رنگ به دستم كردند. يك شب خواب ديدم كه حضرت آمدند و گفتند كه آمده ام انگشتر امانتي را بگيرم. از خواب پريدم و مادر ابوالفضل را بيدار كردم و گفتم پسرمان شهيد شد ...». اين خاطرهي واقعي با كمي تغيير در داستان ويزاي بهشت آمده است و به واقعي كردن فضا كمك كرده است.
چادر سه تخته
در ويزاي بهشت آنجا كه از سرپل ذهاب و چادر سه تخته سخن به ميان آمده، ماجرا كاملاً واقعي است و از خاطرات خودم مي باشد. شهيد ابراهيم عطايي (شخص عمده داستان ويزاي بهشت) را در قالب يكي از اشخاص خاطره (خودم) روايت كرده ام. اين گونه است كه روح حقيقت به داستان دميده مي شود.
از اين نمونهها باز هم هست و به ياري خدا عرض ميكنم.
داستان کوتاه ويزاي بهشت (نسخه اصلي) – اثر: امير عباس جعفري
آخرين بار خيابان جمهوري ديدمش، سر خيابان بابي ساندز، اول نشناختمش. يك تي شرت زردرنگ پوشيده بود، ريشهاش را هم از ته زده بود. رفتم جلو، گفتم: «ابراهيم! خودتي؟» خودش بود، ولي پاك عوض شده بود. حرف زدنش هم مثل هميشه گرم نبود. گفتم: «اينجا چه كار ميكني؟» اكراه داشت كه حرف بزند، گفت: «آمدم ويزا بگيرم.» و خواست خداحافظي كند كه دستش را گرفتم. گفتم: «ويزا براي كجا؟ چي شده مگر؟» گفت: «ولم كن رضا! عجله دارم.» دستش را با تكان از دستم بيرون كشيد و رفت. خشكم زد. با خودم گفتم: «خدايا! اين ابراهيم همان ابراهيم است؟!»
«رضا اشعري، همرزم شهيد»
آشناييمان برميگردد به سال 62. آن موقع من 17 سالم بود، مقر گردان سرپل ذهاب بود. من امدادگر بودم. ابراهيم هم امدادگر بود، اما گروهان يك بود. شنيدم كه چند تا از بچهها تيفوس گرفته اند. يك چادر سه تخته آن طرف رودخانه زده بودند و كسي هم حق ملاقات با آنها را نداشت. يك روز مريزاد، مسئول بهداري گردان آمد سراغم، گفت: «منتظري! از امروز برو چادر بيمارستان - اسميبود كه بچهها روي آن چادر گذاشته بودند - كمك عطايي» گفتم: «عطايي ديگر كيست؟» گفت [كه] مال گروهان يك است. رفتم چادر بيمارستان. وارد شدم. داشت به يكي از بيمارها آب ميداد، متوجه ورود من نشد. وقتي برگشت تعجب كردم. 13 يا 14 سال بيشتر نداشت. سلام كردم. گفت: «عقب!» من يك قدم عقب رفتم. دوباره گفت: «عقب!» يك قدم ديگر رفتم عقب. بعد گفت: «خب، حالا عليكم السلام، كارتان را بفرماييد». هم لجم گرفته بود، هم تسخير شده بودم. با لكنت زبان گفتم: «آقاي مريزاد من را فرستاده براي كمك به شما». همان طور با تحكم گفت: «به آقاي مريزاد بگو، ابراهيم كمك لازم ندارد». من از روي لج عقب عقب رفتم تا او ديگر نگاهم نكرد. بعد هم راهم را كشيدم و رفتم.
«علي منتظري، همرزم شهيد»
يك روز آمد خانه و يك راست رفت زيرزمين. نگرانش شدم. دنبالش رفتم ديدم بچه ام سرش را گذاشته روي مهر، هايهاي گريه ميكند. من هم روي همان پله ها نشستم و همپايش گريه كردم … بعد … ببخشيد … بعد رفت قرآن را برداشت [و] با ترتيل شروع به خواندن كرد. صدايش يك حزن تازه اي داشت. نيم ساعتي قرآن را خواند، بعد آمد سراغ من و سلام كرد. گفتم: «ابراهيم جان! چي شده مادر؟ نصفه جان شدم». گفت: «يك از خدا بي خبري پيدا شده به قرآن توهين كرده، يك كتاب نوشته به اسم آيات شيطاني.» گفتم: «خدا ان شاءالله لعنتش كند، كي هست؟» گفت: «يك انگليسي هندي الاصل است».
«مادر شهيد»
فتواي حضرت امام كه صادر شد، ديگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پيدا كرده بود. ميگفت كه من فقط يك آرزو دارم.
«برادر شهيد»
از علي منتظري شنيدم كه رفته آلمان براي معالجه. گفتم: «مگر شيميايي اش حاد شده؟» گفت: «ظاهراَ». البته بعد از خيبر، تا آنجا كه من خبر دارم ناراحتي هميشه باهاش بود.
«رضا اشعري، همرزم شهيد»
ديگر سر كلاسها هم نميآمد. من تعجب ميكردم كسي كه حاضرشدن به موقع سر كلاس را واجب شرعي ميدانست، چطور ميشود كه يك هفته اصلاَ سر كلاس نيايد؟ البته گاهي دانشكده ميديدمش، ولي عوض شده بود. تند ميآمد، تند ميرفت؛ با كسي هم گرم نميگرفت.
«ساسان طالبي، از دوستان شهيد»
ميگفت من زنده باشم و يك مرتد كه به اشرف مخلوقات توهين كرده، جايزه بگيرد؟ من زنده باشم و يك نفر كه قلب آقا امام زمان را خون كرده، خوش بگذراند؟!
«برادر شهيد»
من به قضيه شک داشتم. به اصل موضوع شک داشتم. به بچه ها گفتم که اين پسره را بياوريد من ببينمش. قرار گذاشتيم. معمولاَ افرادي که در قرارهاي اين جوري حاضر مي شوند، مضطرب اند، اطمينان به نفس کافي ندارند و دستپاچه برخورد مي کنند. اما اين شهيد ما که آمد، اصلاَ اين طوري نبود. سلام که کرد و نشست، من دلم قرص شد. همانجا توي دلم گفتم: «خدايا! بنازم به قدرتت؛ چه جوان هايي ما داريم و دلمان بعضي وقتها از توطئه هاي خارجي مي لرزد!»
«يک مقام امنيتي»
اين يعني همان خليفه اي كه خدا ميفرمايد ما در زمين قرار داده ايم. شهيد عطايي مصداق محسوس همين معناست.
«دكتر رضا داوري، استاد فلسفه ي شهيد»
گفتم: «مادر! من دختر فلاني را برايت ديده ام، با خانواده شان صحبت كرده ام. تو اصلاَ به اين مسأله توجه نميكني! امام فتوايي داده اند، ان شاءالله عمل ميشود، تو مكلف به اين مسأله نيستي!» گفت: «چرا مادر! من مكلفم، من ميدانم دارم چه كار ميكنم».
«مادر شهيد»
يقين داشت، راهش را پيدا كرده بود و انگار روي نقطه اي ايستاده بود كه انتهاي مسيرش را ميديد.
«دكتر رضا داوري، استاد فلسفه»
گفتم: «مادر! جواب مردم را چي بدهم؟ اسم گذاشتيم روي دختر مردم». گفت: «تو فقط قول بده اين راز را با كسي در ميان نگذاري». هي خودش را به آن راه ميزد. گفتم: «من دارم از آبرويمان توي مردم حرف ميزنم». دوباره گفت: «ميداني؟ اگر اين قضيه لو برود، زندگي من لو رفته، شما كه اين را نميخواهيد؟» هي من از ازدواج ميگفتم، هي او ميگفت كه اين قضيه بين خودمان بماند.
«مادر شهيد»
آخرين باري كه ديدمش توي دانشكده بود. چند وقت بود كه دوست داشتم ببينمش و مفصل باهاش حرف بزنم. بس كه به كسي محل نميگذاشت، عقده اي شده بودم. آن روز يادم هست كه كلاس نداشتم. جلو فروشگاه ديدمش. گفت: «ميخواهم باهات حرف بزنم». گفتم: «خوب است بالاخره ياد رفقايت هم ميكني!» گفت: «طاقت گلايه ندارم، اوضاعم قاطي پاطي است. يك خبر خوبي برايت دارم، اگر به حرفم گوش بدهي پشيمان نميشوي.»
«ساسان طالبي»
گفت: «يك دوست دارم اسمش طالبي است …» شما ديديدش، انگار با او مصاحبه هم كرده ايد، پسر خوبي است خدا حفظش كند؛ گفت: «قضيه را برايش تعريف كردم، نشاني را بده برود خواستگاري.» آنجا بود كه فهميدم تصميمش برو برگرد ندارد. بند دلم لرزيد … گفتم: «خدايا! اگر قسمت اين است، من راضي ام.» نميدانم توي قيافه ام چي ديد؟!… [گريه ي مادر] پرسيد: «راضي هستي مادر؟» گفتم: «آره پسرم!»
«مادر شهيد»
بهش گفتم كار اشتباهي كرده كه مادرش را در جريان گذاشته [است]. گفت: «شما هنوز مادر من را نشناخته ايد». واقعيت اين بود كه من خودش را هم هنوز نشناخته بودم. گفتم: «با اين حال صحبتهايي هست كه بايد با مادرت و با هر كس ديگري ديگري كه قضيه را ميداند بكني».
«يک مقام امنيتي»
يك هفته كارمان تمرين بود؛ اگر زنگ زدند كي بردارد، چي بگويد؛ اگر آمدند در منزل چي؟ دوستان چي؟ دانشكده چي؟ و خلاصه وقتي كه داشت ميرفت، ما آن قدر آماده شده بوديم كه انگار يك سال است به خارج رفته است.
«برادرشهيد»
از همان موقعها بوي شهادت ميداد. به قول بچهها نوربالا ميزد. بهش ميگفتيم: فلق. آن روزها فخرالدين حجازي آمده بود سرپل ذهاب، يك سخنراني كرده بود و نماز شب خوانهاي رزمنده را «فلق» ناميده بود. من خيلي به دست و پايش ميپيچيدم. ميگفتم: «تو آخرش شهيد ميشوي!» او هميشه در جواب ميگفت: «ما تا انقلاب مهدي زنده ايم!»
«علي منتظري»
وقتي بهش گفتم: «ما هيچ کمکي نمي توانيم بکنيم» هيچ تغييري در او رخ نداد. نه در عزمش، نه در رفتارش و نه حتي در چهره اش. گفت: «من از شما کمک نخواستم، فقط خواستم در جريان باشيد، حتي اجازه هم نمي خواهم، مگر اينکه بازداشتم کنيد؛ والا به ياري خدا تا آخرش مي روم.»
«يک مقام امنيتي»
تقاضاي ويزاي ويژه كرده بود. گفته بود كه حاضر است پناهنده شود و عليه ايران حرف بزند. از طرف سازمانهاي آمريكايي هم حمايت شده بود، از جمله سازمان ديده بان حقوق بشر. … [رييس يكي از گروهكهاي غيرقانوني در ايران] هم او را تأييد بود. به اين نتيجه رسيده بوديم كه مشكل شخصيتي دارد و قابل بهره برداري است.
«كاردار سفارت سوييس در تهران در مصاحبه با سي.ان.ان»
همه ي تست ها مثبت بود. نقطه ي فرود هم چک شده بود. مشکلي نبود، اما مي دانستيم که درصد موفقيت بسيار پايين است. 10 تا 30 درصد بيشتر اميد نبود. به خودش هم گفتيم. جواب داد: «مطمئن باشيد که من پيروزم.»
«يک مقام امنيتي»
خيلي چيزها را از امام ياد گرفته بود. به خصوص اطمينان قلب و صلابتي كه داشت نمونه بود. به ما روحيه ميداد. به من ميگفت: «اسماعيل! اين راهي كه من ميروم شكست تويش نيست». من فكر ميكردم كه منظورش اين است كه حتماً به نتيجه ميرسد، اما وصيتنامه اش را که خواندم منظورش را فهميدم. از قول امام نوشته بود: «چه بكشيد و چه كشته شويد پيروزيد.» و اين همان چيزي بود كه شخصيت او را ساخته بود.
«برادر شهيد»
… و بالاخره هم رفت و رسيد و پيروز شد …
«دكتر رضا داوري»
قبرش را نميدانم كجاست. ميروم بهشت زهرا سر يك قبر خالي كه اسم او روي سنگش است، ميگويم: «مادر! توي دنيا كه سربلندمان كردي، [در] آخرت هم دستمان را بگير». بچه ام نمرده، قبرش را هم كه ميبينيد خالي است! باور كنيد به خود مقام سيدالشهدا هميشه باهاش حرف ميزنم و جواب ميگيرم. جوابهاش به قلبم خطور ميكند. ميگويم: «مادر! من باور دارم كه شهيدها زنده اند.» بعد حرفم را ميزنم، بلافاصله جواب ميگيرم. هميشه وجودش را با خودم حس ميكنم. بچه ام نگران من است.
«مادر شهيد»
ميگفت كه ما تا انقلاب مهدي زنده ايم و من واقعاَ نميدانم آن روزها هم ميدانست كه شهيد ميشود يا نه؟ هر وقت تنها ميشديم از خدا حرف ميزد، از آخرت و به خصوص از شهادت. ميگفت: «خدا نعمتي برتر از شهادت خلق نكرده [است] ».
«رضا اشعري»
هر وعده بعد از غذا، دور سفره، هر کس يک دعا مي کرد و بعد سفره جمع مي شد. ابراهيم هميشه يک دعا را تکرار مي کرد:«خدايا! شهادت در راه خودت را به همه ي ما عنايت کن.» يک روز اشعري زد تو حالش. کنار او نشسته بود و همان دعاي او را کرد. بچه ها با خنده آمين گفتند. نوبت ابراهيم بود. اصلاً نخنديد. يک کم مکث کرد و بعد با لحن غريبي، انگار از ته دل گفت:«خدايا! شهادت در راه خودت را به همه ي ما عنايت کن.» بچه ها همه آمين گفتند و پيدا بود که همه تحت تأثير قرار گرفته اند.
«علي منتظري»
سر كلاس سؤالاتي ميپرسيد كه معلوم بود اين جوان به يك جاهايي رسيده است. من خودم گاهي [در پاسخ دادن] ميماندم. يك ملاقاتي هم گويا با حضرت آيت الله جوادي آملي داشته، ايشان را هم گويا تحت تأثير قرار داده بود. يك روز بعد از درس به من گفت: «استاد! به نظر من اين يك اشتباه فلسفي است كه من ِ انسان همان روح انسان است.» حالا من همان جلسه اين مطلب را درس داده بودم. گفتم: «پس من ِ انسان از ديدگاه شما چيست؟» گفت: «من ِ انسان خيلي عميق تر از روح است. من ِ آدميزماني كشف ميشود كه انسان خدا را كشف كند.» بعد اين آيه را خواند: و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسهم انفسهم اولئك هم الفاسقون. (1)
«دكتر رضا داوري»
اينها را ديگر من با واسطه مي گويم. گفتند كه بنا بوده در جريان بازديد رشدي از يك كتابخانه او را با گلوله بزند، اما قبل از ورود به او مشكوك ميشوند. در حين بازرسي بدني فرار مي کند و از پشت گلوله ميخورد. جالب اينكه كوچك ترين خبري منعكس نشد. انگار نه انگار كه چنين واقعه اي وجود خارجي داشته [است]. بعدها كه خبرش غير رسمي درز كرد، يك اشاره هاي تلويحي كردند و بعد هم هيچ.
«يک مقام امنيتي»
آن شب من خواب ديدم. شوهر مرحومم هميشه مي گفت: «شبي که ابراهيم به دنيا آمد، يک سيد نوراني يک انگشتر زرد به انگشتم کرد.» آن شب من خواب ديدم که با مرحوم شوهرم نشسته ايم، منتظريم که ابراهيم بيايد ناهار بخوريم. يک سيد نوراني آمد به مرحوم شوهرم گفت: «حاج آقا! آن انگشتر امانتي را آمده ام بگيرم.» من از خواب پريدم و تا صبح گريه کردم. اسماعيل بچه ام آمد توي اتاق. هي دلداري ام داد. من هم هي مي گفتم: «مادر! ديگر بي ابراهيم شدم، پسرم حجله نديده رفت شهيد شد. خدا اين آمريکا را ذليل کند. الهي رشدي ملعون تکه تکه بشود. الهي آب خوش براش از زهر هلاهل بدتر بشود.»
«مادر شهيد»
من خودم دست كمي از مادرم نداشتم. دلشوره ي عجيبي داشتم. آن شب اصلاَ خوابم نبرده بود، اما بايد مادر را آرام ميكردم. نميخواستم همسايهها خبردار شوند.
«برادر شهيد»
ميگفتند اصلاَ موفق به ديدار رشدي نشده [است]. تور حفاظتي رشدي خيلي قوي است. آبروي سياسي اروپا در گرو امنيت رشدي است و به همين دليل شديدترين تدابير را در نظر گرفته اند.
«رضا اشعري»
سلمان رشدي با فتواي امام اعدام شد و اينكه اين روزها به دريوزگي و بدبختي افتاده، سلمان رشدي نيست، كالبد متعفن يك انسان پست است كه روحش را به شيطان فروخته [است]. اما اين ابراهيم شهيد ما امروز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد بود و تمام آزادگان جهان هم از محضرش مستفيض ميشوند.
«دكتر داوري»
«قطعنامه كه پذيرفته شد و آتش بس كه اعلام شد، من يك باره به خودم آمدم، ديدم که سفره را برچيده اند و نصيب من از روزي شهادت فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسيدم: ابراهيم! آيا حقيقتاَ درجستجوي شهادت بوده اي؟ ديدم كه نه. باز از خودم پرسيدم: ابراهيم! اكنون چه؟ آيا آماده ي ديدار حق هستي؟ و باز پاسخ دروني ام حاصلي جز حسرت و اندوه نداشت. ديدم كه با تمام وجود به اين قفس خاكي چسبيده ام و بال و پر پروازم نيست. تعارف با خودم را كنار گذاشتم. ديدم كه در اين مدت از شهادت فقط دم ميزده ام، اما بارها آن را رد كرده ام. ديدم شهادت هديه اي است از طرف خدا كه ابتدا بايد بپذيري، بعد به آن برسي. و بدا به حال من! من در جام زهري كه امام نوشيد، آب حيات يافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.»
«از يادداشتهاي شهيد»
بعد از مرصاد من احساس مي كردم كه ابراهيم به يك بلوغ جديدي رسيده [است]. حرفهايش بوي امام ميداد. بوي شهيدان را ميداد، به قول شما مطبوعاتيها، بوي باروت ميداد. يك طوري از دوستان شهيدش حرف ميزد كه انگار در حضور آنهاست و من الآن بعضي وقتها كه فكرش را ميكنم، ميگويم كه نكند واقعاَ روح آنها را ميديد؟ و الآن اين باور به من و مادر هم سرايت كرده [است] و من هر وقت زيارت شهدا را ميخوانم، قبل از همه صداي ابراهيم را ميشنوم كه به سلامم جواب ميدهد.
«برادر شهيد»
ابراهيم براي من يك اسوه است، يك اسطوره است كه به حيات حقيقي رسيده [است]. زمان حياتش هميشه براي من نمونه ي كامل يك انسان بود كه توي اين دنيا به هويت خودش رسيده بود. نمونه ي كامل كسي بود كه خودش را خوب شناخته بود، مردمش را خوب شناخته بود، امامش را خوب شناخته بود، خدايش را خوب شناخته بود، دينش را و راهش را خوب شناخته بود و بالأخره هم رفت و رسيد و پيروز شد يعني شهيد شد.
«دكتر داوري»
«شيريني و لذت زندگي در آن است كه مرد در انتظار مرگ ننشيند، بلكه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بكشد. شيريني زندگي در آنجاست كه حلاوت مرگ را دريابي و اينچنين است كه قاسم بن الحسن - عليهما السلام - از مرگ تعبير «احلي من العسل» دارد. شرافت و كرامت آدمي از زندگي و مرگش رقم ميخورد و من همواره از خداي لايزال خواسته ام كه چگونه زيستن و چگونه مردن، هر دو را، او به من بياموزد … ».
«فرازي از وصيت نامه ي شهيد»
«باسمه تعالي. خداوند اين شهيد عزيز ما را، كه تا دنيا باقي است به عنوان سند زنده و جاويد دلاوري و خداجويي اين مردم بر پيشاني تاريخ خواهد درخشيد، با شهداي كربلا و ائمه ي هدي ـ عليهم صلوات الله اجمعين - محشور بفرمايد.»
«... ... ...»
[در حاشيه ي قرآن اهدايي به خانواده ي شهيد]
پاورقي: 1- سوره مبارک حشر / آيه ي 19.
1- اميدوار بودم – و هنوز هم هستم – که اگر بعد از 8 سال اکنون بر داستان بودن اين ماجرا تأکيد مي کنم، دوستاني که تا کنون خبرسازي کرده يا به آن دامن زده بودند تمکين کنند. حتي آن دسته از عزيزاني که بنا به هر دليل به دروغ گفته بودند که خانواده ابراهيم عطايي را مي شناسند (؟). اما برخي هنوز هم تمکين نمي کنند و به دروغ ها و شبهات جديدتر متوسل شده اند، به عبارتي بي دليل و بدون سود مرتکب گناه کبيره مي شوند. گاهي فکر مي کنم کاش از ابتدا به صورت حقوقي ماجرا را دنبال مي کردم!
2- کسي که تا چندي پيش به دروغ مي گفت خودش با مادر شهيد ابراهيم عطايي صحبت کرده است، اکنون که با سند دستش رو شده است، مي گويد در هر حال مطمئن است يک نفر از ايران(!) اين کار را کرده است؟! دليلش هم تحقيقات شخصي خودش (؟) مي باشد. البته توضيح نداده که اين تحقيقات شخصي چيست و چطور تا کنون مي گفته که خودش شخصاً با مادر ابراهيم عطايي(؟) صحبت کرده است. من ايشان را به تقواي الهي سفارش مي کنم. از خدا بترسيد و يا دست کم آزاده باشيد!
3- اين شخص اکنون با ناشيگري فراز مربوط به حاشيه قرآن اهدايي را از داستان حذف کرده است! خنده دارترين کار ممکن. من به عنوان نويسنده داستان، اگر چه به جاي نويسنده يادداشت نقطه چين گذاشتم، اما اين کار نه به دليل وارد بودن مشکل حقوقي، بلکه به دليل واقعيت نمايي اثر بوده است! يعني در اصل داستان هم مي شد نام مقام معظم رهبري را بدون مشکلي آورد. متاسفانه اين دوستان علاوه بر اينکه در خط ولايت فقيه بودن را به درستي بلد نيستند، داستان را هم به کلي نمي شناسند!
4- هيچ کسي از ايران نمي توانسته به چنين سفري برود و نرفته است. اگر امکاني وجود داشت، مطمئن باشيد آن شخص امير عباس مي بود. از همين رو وقتي راهها را بسته ديد به خلق اثر «ويزاي بهشت» پرداخت تا بلکه از اين طريق اندکي از دينش را ادا کرده باشد.
5- آن دسته از دوستاني که خود را عقل کل و حزب اللهي تمام عيار مي دانند و گزگ به دست دشمنان ارزش ها مي دهند، معتقدند که جمهوري اسلامي بايد يک کاري(؟) مي کرد! ايشان فراموش کرده اند که حضرت امام خميني(ره) در زمان صدور حکم مهدور الدم بودن سلمان رشدي، رهبري بودند که حکم و دستوراتشان نافذ بود و اگر وظيفه جمهوري اسلامي بود که کاري بکند، ايشان خطاب به مسئولان دستوراتي مي دادند! چگونه خود را عقل کل و جلوتر از امام امت (ره) و مقام معظم رهبري مي دانيد. چه کسي اين وظيفه را براي شما قائل شده که براي جمهوري اسلامي تعيين تکليف کنيد؟ اگر نمي خواهيد از خرد خود بهره بگيريد، دست کم در خط ولايت فقيه باشيد!
6- گفته است نمي داند چرا امير عباس در اين ايام اين موضوع را مطرح کرده است؟ دليلش که واضح است! وقتي عمل ننگين اعطاي نشان شواليه مطرح مي شود، با طرح ويزاي بهشت به نوعي با شخصيت کثيف سلمان رشدي مبارزه کرده ام. به شما هم پيشنهاد مي كنم كه اصل داستان را بدون توضيحات دروغين منتشر كنيد.
7- همان گون که در داستان آورده ام، معتقدم که «سلمان رشدي با فتواي امام(ره) اعدام شد و اين که اين روزها به دريوزه گري و بدبختي افتاده، سلمان رشدي نيست، پيکر متعفن يک انسان پست است که روحش را به شيطان فروخته.»
8- معتقدم و در داستان هم آورده ام «با تجربه اي که من دارم سلمان رشدي تا آخر عمر آب خوش از گلويش پايين نخواهد رفت». اگر بنا به حرکت حکومتي بود مطمئن باشيد که رشدي اکنون زنده نبود.
9- من مطمئنم که سلمان رشدي با مرگ طبيعي از دنيا نخواهد رفت. سلمان رشدي به هلاکت خواهد رسيد و حکم حضرت امام خميني(ره) به اجرا درخواهد آمد. منتظر باشيد تا آن روز را ببينيد!
اولين بار است کاينک انجمن شمه اي مي خواند از احوال من (نيما)
اشاره: تا کنون در برابر خبرنگاراني که از چند و چون «ويزاي بهشت» پرسيده اند، سکوت اختيار کرده ام و از آنجا که احساس مي کنم دِيني به حقيقت دارم، اينک در صدد اداي آن هستم. شايان ذکر است در متن هر جا کلمه اي به رنگ سبز نوشته شده باشد، در انتهاي يادداشت لينکي در باره ي آن آمده است. پيش از هر سخن بگويم که ابراهيم عطايي شخصيت آرماني اين جانب است و سرگذشتي که از او در جبهه ارائه داده ام، برگرفته از خاطرات خودم مي باشد و حتي مريزاد که نامش در داستان آمده، و ماجراي سرپل ذهاب واقعي است، مريزاد اکنون بازنشسته سپاه در قم است و مي تواند بخشي را که مربوط به سرپل ذهاب است و در داستان آمده، تأييد کند. نام دو شخصيت رضا اشعري و علي منتظري را نيز از دوستان نزديک خود انتخاب کرده ام که اکنون يکي دکتراي داروسازي دارد و ديگري پزشک است. در خصوص وجه آوردن نام اشخاص حقيقي در داستان، به هنگام نقد سخن خواهيم گفت. حتي يادداشت هايي که به شخصيت ابراهيم عطايي نسبت داده ام، يادداشت هاي خودم مي باشد ... و اين سخن ادامه دارد.
در زمستان سال 1378 زماني که عضو شوراي بررسي رمان دفتر هنر و ادبيات ايثار (بنياد جانبازان) بودم، پنجمين دوره مسابقه سراسري داستان کوتاه نويسي برگزار شد. اين جانب چون خود در رشته داستان بلند عضو هيئت داوران بودم، فقط در رشته داستان کوتاه دو اثر ارائه دادم: «ويزاي بهشت» و «رگبارهاي پراکنده». به دليلي که ذکر شده (عضويت خودم در هيئت داوران داستان بلند) و چون بالاترين رتبه در سال 1377 به داستاني از اين جانب تعلق گرفته بود، براي اينکه نام من در رأي داوران بخش کوتاه تأثيري نگذارد، آنها را با نام و نشاني يکي از دوستان نزديکم شرکت دادم. «ويزاي بهشت» بالاترين رتبه را کسب کرد و «رگبارهاي پراکنده» از نظر رده بندي سوم شد. البته در آن دوره هيچ داستاني مقام اول را کسب نکرد و رتبه دوم از آن «ويزاي بهشت» شد. به لطف خدا دوستان و کارشناسان از واقعيت نمايي اثر و ارائه ي سبکي نو سخن گفتند.
اين در حالي بود که يکي از دو داور بخش نهايي (سميرا اصلانپور) امتياز 100 را به «ويزاي بهشت» داده بود و داور ديگر بخش نهايي نيز امتيازش نزديک به 100 بود. جالب اينکه «رگبارهاي پراکنده» نيز در مرحله مقدماتي از يک داور (علي اصغر احمدي مقدم) امتياز 100 گرفته بود! (به جز اين دو مورد، در تمام سال هاي فعاليت در اين عرصه، در هيچ جشنواره اي امتياز 100 نديده ام.) خانم اصلانپور آن روزها دبير سرويس ادب و هنر کيهان بود و در رايزني با مدير وقت دفتر هنر و ادبيات ايثار (مجتبي شاکري) داستان را با اسم مستعار در کيهان به چاپ رسانيد. شايان ذکر است که يکي از داوران بخش نهايي محمد رضا سرشار (رضا رهگذر)، نويسنده نام آشنا و قصه گوي ظهر جمعه بود.
پس از آن تماس هاي زيادي با دفتر هنر گرفته شد. از جمله از دفتر هفته نامه «يا لثارات الحسين». در برابر تماس هاي مکرر ايشان، مجتبي شاکري شماره تلفن مرا به ايشان داده بود. مدام تماس مي گرفتند و مي گفتند که آدرس منزل شهيد ابراهيم عطايي را بدهيد تا با مادرش مصاحبه کنيم و از اين جانب قسم و آيه که چنين شخصي وجود خارجي ندارد و به فضل خدا داستان واقعيت نماست. آخر سر به عکس شهيد (؟) هم راضي شدند؛ ولي وقتي چنين کسي وجود نداشت چه عکسي بايد به ايشان مي دادم؟
گذشت تا اينکه خبردار شدم نشريه هفت قفل (دانشگاه امام صادق -ع- شماره 10 – اسفند 82) نيز آن را چاپ کرده است. نمي دانم قبل يا بعد از آن بود که نشريه يا لثارات با اندکي دست بردن در داستان و اضافه کردن مقدمه و مؤخره و بدون اشاره به نام اين جانب (اصلي يا مستعار) آن را به عنوان واقعيت به چاپ رسانيد. اينکه برادران محترم ِ مسئول در يا لثارات به عمد بر آن نام واقعيت گذاشتند يا به اشتباه فکر مي کنند که ماجرا واقعي است، قضاوتي نمي کنم.
بعد از اين ماجرا بود که چند خبرگزاري هم به نقل از يا لثارات داستان ويزاي بهشت را به عنوان خبر منتشر کردند. حتي پايگاه رسمي سازمان اسناد انقلاب اسلامي نيز موضوع را به عنوان واقعيت ثبت کرد، البته باز هم به نقل از يالثارات!
در نمايشگاه کتاب چند سال پيش در غرفه يالثارات حاضر شدم و پس از نيم ساعتي صحبت (که فايل صوتي اش موجود است و تا نياز نشده از کم و کيفش چيزي نمي گويم) خواستم که دست کم نسخه اي از آن را به خودم بدهند تا به يادگار داشته باشم، اما نمي دانم چرا اين کار را نکردند؟!
در باب اين داستان حواشي زيادي وجود دارد، حتي شنيدم برخي از دوستان ارزشي گفته اند که خانواده شهيد را مي شناسند و حتي مادرش را ديده اند (!!!) ولي به دلايل امنيتي نمي توانند بگويند! اما توضيح نداده اند که خودشان در کجاي دستگاه امنيتي کشور قرار دارند!!! و نمي دانم چرا دستگاه امنيتي کشور به اين افراد اجازه مي دهد که اين چنين خود را به مسائل امنيتي بچسبانند؟ البته فکر مي کنم به دليل شور و علاقه است که دوستان خواسته اند خودي نشان دهند. شايد هم به خاطر خدا و براي واقعيت نمايي ماجرا به اين دروغ متوسل شده اند که بايد گفت داستان ويزاي بهشت به اندازه کافي واقعيت نما هست و حتي اکنون نيز برخي دوستان نزديکم به حقيقت بودن ماجرا شک دارند، پس نيازي به دروغ گفتن دوستان ارزشي نبوده است!
حاشيه ي ديگر از اين قرار است: پيش از يک جلسه نقد که مديريتش را بر عهده داشتم (در سازمان بسيج دانشجويي) دو برادر آمدند و گفتند که با من کار دارند و خواستند به همراهشان بيرون بروم. بيرون رفتيم و گفتم بفرماييد! گفتند مي خواهيم يادواره شهيد ابراهيم عطايي را برگزار کنيم و از شما کمک مي خواهيم. جلسه داشت دير مي شد و استرس داشتم، از طرفي قضيه و فضا آن همه جدي بود که من به ياد نياوردم ابراهيم عطايي کيست و فقط اسم برايم آشنا مي نمود. در حالي که به حافظه ام فشار مي آوردم، فکر مي کردم براي دبيري يادواره يا بخشي از آن از من کمک مي خواهند. گفتم:«از من چه کاري برمي آيد؟» گفتند:«چون شما ويزاي بهشت را نوشته ايد ... » که ناگهان خنده ام گرفت و گفتم اين فقط يک داستان است. گفتند:«ما اطلاعيه و خبر پخش کرده ايم!» گفتم:« مي توانيد يک يادواره نمادين بگيريد و در اين صورت من هم در خدمتم و روند شکل گيري داستان را توضيح خواهم داد.» با توضيحات من قانع شدند و رفتند و ديگر از ايشان هم خبري نشد.
خبر ديگر اينکه چون يا لثارات در آخر داستان آورده بود:« *متأسفانه دولت انگلستان از تحويل پيكر شهيد عطايي به جمهوري اسلامي خودداري كرد»، بنا بوده جمعي از دانشجويان براي اعتراض جلو سفارت انگلستان بروند که برخي ديگر (که احتمالاً از داستان بودن ماجرا اطلاع داشته اند) مانع شده اند.
حاشيه ها بيش از اين است و اگر لازم شد به تناسب توضيح خواهم داد. سابقه اين حقير نشان داده که هيچ گاه در پي شهرت نبوده ام و تمام آثارم با نام مستعار به چاپ رسيده، مگر تعداد اندکي که آن هم بدون اجازه اين جانب بوده است و بيان اين ماجرا فقط براي اداي دين به حقيقت مي باشد. برخي اسامي مستعاري که داستان ها و اخبار مرتبط با اين جانب با آن چاپ شده اند عبارت اند از: «عباس مقدم، امير عباس جعفري، عباس جعفري، امير عباس جعفري مقدم، شهاب چشمه اي، امير ايراني، امير عباس آزاد و ...». دوستان قديم مي دانند که خيلي پيشتر از نوشتن اين داستان، هميشه تأکيدم بر استفاده از اسامي مستعار بوده است.
چند نکته:
1- مدتي پيش با برادري در اين خصوص بحث مي کرديم. ايشان مي گفت جمهوري اسلامي بايد(؟) کاري انجام مي داد که نداد و حالا داستان تو اين کار را کرده، بگذار باشد! صرف نظر از رد يا قبول اين منطق، اين خبر کار خود را کرده است و شنيده ام گردان هاي استشهادي با نام ويزاي بهشت در ايران و ديگر کشورها تشکيل شده است که البته صحت و سقمش را نمي دانم.
2- داستان «ويزاي بهشت» به جز «کيهان»، «هفت قفل» و «يالثارات» در چند جا با اسامي مستعار مختلف به چاپ رسيده است. از جمله:
* در يک مجموعه داستان که بنياد جانبازان منتشر کرده است و نسخه متعلق به من دو سال است که نزد يکي از دوستان مستند ساز امانت است و نام کتاب به يادم نيست.
* در مجله «ديدار آشنا».
* در کتاب مجموعه داستان «مسيح من سلام» از سازمان بسيج دانشجويي و ... .
* در ماهنامه امتداد. در اين ماهنامه داستان با نام «من از قطعنامه متولد شدم» به چاپ رسيده است.
3- آنچه در سايت ها موجود است اندکي با نسخه اصلي تفاوت دارد، به همين دليل اصل داستان را در يادداشت هاي آينده مي آورم و سپس آن را در گروه داستان نويسي نقد مي کنيم. (براي شرکت در مباحث نقد، پيش از شروع نقد ثبت نام نماييد [لينك] چون در حين بحث از تأييد عضويت خودداري خواهد شد. ضمن اينکه مطالبي که در حين نقد ارائه مي شود، فقط براي اعضاي گروه قابل رؤيت خواهد بود.)
4- به اندازه کافي در لينک ها خودم را معرفي کرده ام (پايين) و مدير محترم پارسي بلاگ نيز دست کم شماره تلفن اين جانب را دارد، به جز اين آماده ام در جلسه نقد و بررسي حضوري شرکت کنم؛ از اين روي هر گونه ادعا از طرف افراد ناشناس مردود مي باشد.
5- مجموعه داستان «ويزاي بهشت» که شامل داستان هايي کوتاه با رتبه هاي مختلف کشوري مي باشد، توسط انتشارات صرير (بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس) در دست چاپ است.
پيوندها:
* تا زمان درج نسخه ي اصلي داستان، 4 لينک بعد را ببينيد. بخش مياني که از زبان شخصيت ها آمده داستان ويزاي بهشت مي باشد که اندکي تغييرش داده اند.
---> ويزاي بهشت ---> مرکز اسناد انقلاب اسلامي [لينك]
---> ويزاي بهشت ---> پايگاه خبري انديشمندان [لينك]
---> ويزاي بهشت ---> شريف نيوز [لينك]
---> ويزاي بهشت ---> پايگاه آفتاب [لينك]
---> مسئول وقت دفتر هنر و ادبيات ايثار ---> مجتبي شاکري مدير کارگاه ادبيات داستاني سيما فيلم: چندي قبل چند تماس داشتيم در مورد يك داستان كه آقاي جعفري مقدم نوشتهاند تحت عنوان ويزاي بهشت. داستان كوتاهي است دربارۀ شهيدي كه در ترور سلمان رشدي شركت داشته است. به قدري واقعانگاري بالا بود كه خوانندهها فكر كردند كه چنين حادثهاي به وقووع پيوسته است و چنين شخصيتي وجود داشته است. از دانشگاه امام صادق تماس گرفته كه در نشريهشان ميخواهند با خانوادۀ اين شهيد مصاحبه كنند از حوزه علميه قم تماس گرفتند كه اين شخصيت كجاست نشانيش را بدهيد [لينك]
---> داور ---> پايگاه اينترنتي محمد رضا سرشار (رضا رهگذر) [لينك]
---> داور ---> يک خبر و عکس از سميرا اصلانپور [لينك]
---> داور ---> يک خبر از علي اصغر احمدي مقدم [لينك]
---> اين جانب ---> کتاب داستاني «ويزاي بهشت» نوشته عباس جعفري مقدم توسط نشر بنياد جانبازان و مستضعفين منتشر ميشود. ويزاي بهشت داستاني فردي است که براي اجراي حکم حضرت امام خميني (ره) در مورد سلمان رشدي مرتد اقداماتي ميکند. [لينك]
---> اين جانب ---> مديريت دفتر هنر و ادبيات داستاني بسيج دانشجويي تغيير کرد [لينك]
---> اين جانب ---> داستان نويس ، محلي از اعراب ندارد [لينك]
---> اين جانب ---> نقد من قاتل پسرتان هستم [لينك]
---> اين جانب ---> دو داستان نقد مي شود [لينك]
---> اين جانب ---> پنجاه نويسنده معاصر [لينك]