و به جایی خواهم کوچید
که در آنجا هیچ دوشیزه ای
زیباتر از خاطره های من نیست
اگر خبر مرا روزی
از نسیم صبا شنیدی
که با قلمی در دست
و کاغذهایی پراکنده در اطراف
خفته ام
لحظه های بی شماری را به یاد بیاور
که آرزوی مرگ مرا کرده بودی
آن گاه صبا
از جاودانگی من با تو سخن ها خواهد گفت
عزیزم!
انگار حاشيههاي داستان ويزاي بهشت تمامي ندارد. اوايل بامداد امروز در حال ارسال يک پيام عمومي از طريق ياهو مسنجر بودم که يک خبرنگار وارد گفتوگو با اين جانب گرديد. تا قبل از اين چت، دورادور براي او احترام ويژهاي قائل بودم. مواردي را که بناي طرح داشت عنوان کرد و بحث به جايي کشيده شد که متوجه شد امير عباس همان نويسندهي داستان ويزاي بهشت است و گفت:« يعني شما اگه اشتباه نکنم هموني هستيد که اون داستان معروف رو نوشتيد؟؟؟». و وقتي پاسخ مثبتم را دريافت کرد، اعتراضش را در خصوص به کار بردن اسامي واقعي در داستان اعلام کرد. وقتي جوابم قانعش نمي کرد، به وي گفتم که به يک بحث کارشناسي در حضور کساني که به فنّ داستان آشنايي دارند نياز هست. اما ايشان حرف خودش را ميزد، آن هم با لحني که از او بعيد به نظر ميرسيد. اشکال بعضي آدمها اين است که وقتي در يک رشته به موفقيتي مي رسند و چهار نفر تحويلشان مي گيرند، فکر مي کنند اجازه دارند در تمام حوزههاي تخصصي نظر دهند و اين عيب زماني برطرف ميشود که ظرفيت آن تعريف و تمجيدها در ايشان ايجاد شود.
به هر حال به او گفتم اين از شگردهاي داستان است و ميتواند به هر يک از اساتيد داستان که قبول دارد مراجعه نمايد. همچنين گفتم زماني به چگونگي شکلگيري داستان اشاره کردم که برخي به دروغ مدعي شدند، در عالم واقعيت مادر يک شخصيت داستاني را ملاقات کردهاند! و اکنون گاهي فکر ميکنم نکند اينها که اين همه عصباني ميشوند، خود از کساني باشند که به دروغ مدعي شدهاند مادر شهيد (يک شخصيت کاملاً داستاني) را مي شناسند؟! موارد ديگري هم مطرح شد که نيازي به ذکرش نيست، اما براي تغيير ذائقهتان يک نکته را عرض ميکنم. اين شخص که گفتوگو را شروع کرده بود، بعد از اينکه وقت مفصلّي از اينجانب گرفت و در نوع حرف زدن هم جواني بسيار کرد، در پايان گفت:«فعلا من ديگه نميتونم برات وقت بزارم برادر» و جواب پاياني بنده فقط اين علامت بود 
به هر حال خدا را شاکرم که اين برخورد باعث شد برخيزم وضويي بگيرم، چند رکعت نماز بخوانم و براي موفقيت، اخلاص و عاقبتبهخيري اين خبرنگار، صميمانه و خالصانه دعا کنم.
مرد نميدانست كه به كجا ميرود. نميفهميد كه حمله دوباره به سراغش آمده. اگر ميدانست كه در آن باد شديد از خانه بيرون نميزد. حتي اگر شيرين سرش داد ميكشيد. حتي اگر او را كتك ميزد. حتي اگر شيرين خودش را ميزد و به او ميگفت كه از جلو چشمهاي آنها دور شود.
طوفان شروع شده بود و او نمي دانست. باد برگهاي خشك درختان و خاك و آشغال خيابان را در هم ميپيچيد و به هوا ميبرد. خاطرات شب گذشته جلو چشمانش ميآمد و ميرفت؛ خاطرات سالهاي گذشته هم. صحنهها ظاهر ميشدند، مرد را خوشحال ميكردند، ناراحت ميكردند، گيج ميكردند و ميرفتند و مرد از روي عادت ميرفت به طرف ميدان امام.
...
اشاره: نام اين داستان «مرد طوفان» و به قلم امير عباس جعفري است. انتشارات صرير (بنياد حفظ آثار)، مجموعه داستاني را با عنوان «ويزاي بهشت» در دست انتشار دارد که يکي از شاخص ترين داستان هاي آن «مرد طوفان» است. اين داستان در دو جشنواره سراسري داستان کوتاه نويسي در کشور بالاترين رتبه را کسب کرده و کارشناسان با توصيف هايشان حسابي نويسنده را شرمنده کرده اند. مجتبي شاکري، مدير وقت دفتر ادبيات داستاني بسيج طي مصاحبه اي گفت:«داستان هاي کوتاه اين نويسنده در سطح جهاني است و ما اگر چه در رمان به توفيقي دست نيافته ايم ، اما در بخش داستانکوتاه حرفهاي زيادي براي گفتن به دنيا داريم.»
چکيده داستان: شخص اول داستان، خلبان هوانيروز و جانباز اعصاب و رواني است که با خانواده ي خود مشکل دارد و حتي گاهي همسر او نيز نمي تواند تحملش کند. در يکي از حمله هاي عصبي از منزل خارج مي شود و قصد رفتن به مرقد امام(ره) را دارد که در ايستگاه اتوبوس با زني که به گمانش همسرش است، درگير مي شود و يک راننده اتوبوس او را کتک مي زند و توسط پليس جلب مي شوند و به دليل جراحت به بيمارستان منتقل مي شود. در بيمارستان با پيرمردي آشنا مي شود که بعد از معالجه و حل و فصل دعوا، پيرمرد به او مي گويد که راهي ِ اعتکاف است. سروان خلبان با پيرمرد به اعتکاف مي رود. در پايان داستان، که سروان به بيماري خود مسلط مي شود (اگر چه علت جانبازي او درمان نشده است)، خانواده اش به استقبال او مي آيند و مي فهمد که پيرمرد پدر خواستگار دخترش بوده است که به خواست همسر سروان پس از خروج سروان از منزل، مأمور مراقبت از او شده بوده است. خانواده به سروان خبر مي دهند که ترفيع او (درجه سرگردي) آمده است و سروان در سايه تقويت روحيات معنوي خود، مجدداً با زندگي آشتي مي کند. آنچه در اينجا مي خوانيد، بريده اي از داستان است که در اعتکاف مي گذرد.

...
عصر روز سوم بود. همه چيز خوب جلو رفته بود. سروان دعاي ام داود را مي خواند. باد پاييزي به پنجره هاي مسجد چنگ مي انداخت و آرامش اعتکاف را برهم مي زد. شيشه هاي پنجره که با ضربهء باد به صدا در مي آمدند، با زمزمهء معتکفين در هم مي آميختند، گويا در و پنجره هم با سروان هم آوا مي شدند:
- اي خدا! تو را مي خوان به دعايي با حال خضوع و خشوع و ذلت و ترس و هراس و ...
«مي ترسم اکبر جان! توي اين چاله که چتر باز نمي شود.»
«نترس ذکر بگو و بپر، معطل نکن...»
- ... تو را مي خوام به دعاي کسي که ياران معتمدش او را تسليم بلا کرده و دوستانش او را ترک گفته باشند و درد و مصيبتش سخت باشد و دعاي کسي که در آتش حزن و اندوه مي سوزد ...
«شنبهء هفتهء ديگر براي خواستگاري مليحه مي آيند، اگر بناست که دوباره قاطي کني نباشي بهتر است، فهميدي؟ برو پيش دکترت نسخهء جديد بگير.»
- خدايا! براي تو سجده مي کنم و به تو ايمان دارم. تو به خواري و پريشاني ام ترحم کن که جهد و کوششم ، و زاري و مسکنت و فقرم به درگاه توست اي پروردگار من!
«نترس، ذکر بگو و بپر، معطل نکن، بگو لا حول و لا قوة الا بالله ... بپر ديگر!»
- لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم.
سروان از زمين کنده شد. همه جا نور بود و ذره اي که در نور شنا مي کرد. رقص ذره در برابر نور و بالا رفتن کسي در خلأ و سپيد جامگاني که با بال هايي از حرير لطيف لطيف پرواز مي کردند و ذکر مي گفتند:
- سبوحٌ قدوس، سبوحٌ قدوس، سبوحٌ قدوس ...
و به سروان مي گفتند که او هم بگويد. سروان گفت:
- الله اکبر
گفتند:
- اضافه کن: الله اکبر کبيرا و الحمدلله کثيرا و سبحان الله بکرةً و اصيلا.
سروان گفت. سپيد جامگان گردش حلقه زدند و گفتند:
- بخوان!
سروان خواند:
- بسم الله الرحمن الرحيم يسبح لله ما في السموات و ما في الارض ...
و باز هم خواند و در اقيانوس نور غوطه خورد، بدون اينکه يادش باشد آن همه آيه را کي حفظ بوده است و يا اينکه بداند آن همه معاني زيبا را که از کلمات در ذهنش مجسم مي شد، از که آموخته است ؛
...
دکتر آمده بود بالاي سرم. مي گفت:«اگر چيزي نخوره يا گريه نکنه خودش هم از بين ميره.» خواب نبودم، خودم را به خواب هم نزده بودم. همين طوري دراز کشيده بودم روي تخت و چشمانم از ضعف نيمه باز بود. جاي سوزن سِرُم درد مي کرد، دردي همراه با سوزش. محمد نبود. محمد چهار روز مي شد که پريده بود و از او فقط خاطره اش مانده بود. خاطره اش به همراه يک دنيا اندوه. ديگر از خنده هايش، شوخي هايش و شلوغ کاري هايش خبري نبود. اولين تصويري که از او در ذهن داشتم شش ماهگي اش بود. خودش زور مي زد مي نشست در جايش و مي گفت:«قَ قَ قَ» يعني:«دست دست دست» و دست مي زد.
دکتر دستش را گذاشت روي پيشاني ام. گفت:«يخه، فايده اي نداره، اگر گريه نکنه از دست ميره! ... ارتباط عاطفي با برادرش خيلي زياد بوده؟»
محمد يک سالش بود. آقاي ايرانشاهي آمده بود و يک سرويس بلور خوشگل آورده بود. خانمش مي گفت:«گشتيم بهترين سرويس رو گير آورديم، از بس که محمدتون خوشگله. همه جا تعريفش رو مي کنم.» محمد مي خنديد. انگار مي فهميد. اسمش که مي آمد گوش هايش تيز مي شد و مي خنديد. دکتر گفت:«بيدار که شد برايش ميوه بياريد. موز دوست داره؟» پدر گفت:«همه چي مي خوره. فقط اين چهار روز نه چيزي ميگه نه چيزي مي خوره. مات و مبهوت فقط نگاه مي کنه»
دکتر گفت:«به هر حال دارو لازم نداره. همين سرم کافيه. بايد حرف بزنه، بايد گريه کنه، بايد غذا بخوره. هميشه روحيش حساسه يا اين شوک اين جوريش کرده؟»
پدر گفت:«شعر ميگه.»
لالا لالا داداشي، داداشي نازنازي، با من ميکني بازي، مامان ميگه نندازي. چهار سالم بود که اين شعر را از روي لالايي مادر گفتم. دکتر محکم گفت:«همون، اگر شعر ميگه حساسه! يک روانپزشک هم ببيندش خوبه. اما بايد حرف بزنه، بايد گريه کنه.»
يک مرتبه داد زدم:«اي واي داداشي ي ي ي ي ي ي ي!» و زدم زير گريه. اتاق از هق هق گريه ام منفجر شد.
عرض کرده بودم که يکي از دلايل واقعيت نمايي داستان کوتاه «ويزاي بهشت»، تکه دوزي واقعيت بوده است. اين اصطلاح - همان طور كه يكي از دوستان گفته بودند - به اين معني است كه بسياري از ماجراهاي مقطعي اين داستان اتفاق افتاده اند، ولي زنجير شدن آن به هم و ايجاد يك روايت داستاني جديد، با خلاقيت نويسنده صورت پذيرفته است. در اين فرصت به دو نمونه اشاره مي شود:
انگشتر امانتي
بزرگان قم شهيد ابوالفضل بيتا را ميشناسند. (ايشان از دانشجويان پيرو خط امام و از مبارزين فعال در زمان ستمشاهي بودند.) پدر ايشان كه مرحوم شده است، ميگفت: «شبي كه ابوالفضل به دنيا آمد، در خواب حضرت علي(ع) را ديدم كه آمدند و يك انگشتر زرد رنگ به دستم كردند. يك شب خواب ديدم كه حضرت آمدند و گفتند كه آمده ام انگشتر امانتي را بگيرم. از خواب پريدم و مادر ابوالفضل را بيدار كردم و گفتم پسرمان شهيد شد ...». اين خاطرهي واقعي با كمي تغيير در داستان ويزاي بهشت آمده است و به واقعي كردن فضا كمك كرده است.
چادر سه تخته
در ويزاي بهشت آنجا كه از سرپل ذهاب و چادر سه تخته سخن به ميان آمده، ماجرا كاملاً واقعي است و از خاطرات خودم مي باشد. شهيد ابراهيم عطايي (شخص عمده داستان ويزاي بهشت) را در قالب يكي از اشخاص خاطره (خودم) روايت كرده ام. اين گونه است كه روح حقيقت به داستان دميده مي شود.
از اين نمونهها باز هم هست و به ياري خدا عرض ميكنم.
چگونه ميتوان داستاننويس شد؟
در بارهي داستاننويسي داستانهاي زيادي گفته شده است و نيز عدهي زيادي از جوانان و نوجوانان از راههاي نويسندگي ميپرسند. بايد گفت كه نويسندگي راه ميانبر ندارد. و هيچ كس نويسنده به دنيا نميآيد و نيز يك شبه نويسنده نميشود.
داستاننويسي در درجهي نخست يك فن است و داستان را كسي آگاهانه و ضمن به كار بردن مهارتهايي كه آموخته است، مي نويسد.
با اين حساب، هر كس كه زمينهي هنرمند شدن را داشته باشد، ميتواند داستان نويس شود.
چه كساني ميتوانند هنرمند شوند؟
پيشزمينهي ورود به دنياي هنر، وجود «هوش» و «حساسيّت» در فرد است. با نگاهي به هنرمندان بزرگ دنيا، ميتوان فهميد كه همهي آنها از بهرهي هوشي خوبي برخوردار بودهاند. مثلاً داستايفسكي آموزشكدهي مهندسي ارتش را به پايان رسانده بود و يا تولستوي فارغالتحصيل دانشكدهي افسري بوده است. اگر هم مشاهده ميشود كه برخي از نويسندگان برجسته، تحصيلات دانشگاهي نداشتهاند، به دليل نداشتن يا كم داشتن بهرهي هوشي نبوده است و تاريخ نشان ميدهد كه همگي از بهرهي هوشي بالاتر از متوسط برخوردار بودهاند.
هنرمند علاوه بر داشتن ويژگي نخست (هوش)، داراي شاخكهاي حسّي قويتر، تيزتر و فعالتر (حساسيّت) است، يعني در برابر مسائل انساني و اتفاقهايي كه پيرامون او رخ ميدهد عكسالعملهايي به مراتب عميقتر و گستردهتر نشان ميدهد و بسته به نوع حوادث، ممكن است مثل بچهها شادي كند و يا مانند بانوان اشك بريزد.
وقتي كه دو عامل «هوش» و «حساسيّت» در كسي وجود داشت، و آن شخص به يك «ذوق و نگاه تربيت شدهي هنري» نيز دست يافت، آنگاه مي توانيم او را يك هنرمند بالقوه بدانيم. چنين شخصي استعداد هنري دارد و تا شكوفايي استعدادش راهي طولاني در پيش دارد.
(هوش + حساسيّت) + ذوق و نگاه تربيت يافتهي هنري ====> هنرمند بالقوّه
داستان کوتاه ويزاي بهشت (نسخه اصلي) – اثر: امير عباس جعفري
آخرين بار خيابان جمهوري ديدمش، سر خيابان بابي ساندز، اول نشناختمش. يك تي شرت زردرنگ پوشيده بود، ريشهاش را هم از ته زده بود. رفتم جلو، گفتم: «ابراهيم! خودتي؟» خودش بود، ولي پاك عوض شده بود. حرف زدنش هم مثل هميشه گرم نبود. گفتم: «اينجا چه كار ميكني؟» اكراه داشت كه حرف بزند، گفت: «آمدم ويزا بگيرم.» و خواست خداحافظي كند كه دستش را گرفتم. گفتم: «ويزا براي كجا؟ چي شده مگر؟» گفت: «ولم كن رضا! عجله دارم.» دستش را با تكان از دستم بيرون كشيد و رفت. خشكم زد. با خودم گفتم: «خدايا! اين ابراهيم همان ابراهيم است؟!»
«رضا اشعري، همرزم شهيد»
آشناييمان برميگردد به سال 62. آن موقع من 17 سالم بود، مقر گردان سرپل ذهاب بود. من امدادگر بودم. ابراهيم هم امدادگر بود، اما گروهان يك بود. شنيدم كه چند تا از بچهها تيفوس گرفته اند. يك چادر سه تخته آن طرف رودخانه زده بودند و كسي هم حق ملاقات با آنها را نداشت. يك روز مريزاد، مسئول بهداري گردان آمد سراغم، گفت: «منتظري! از امروز برو چادر بيمارستان - اسميبود كه بچهها روي آن چادر گذاشته بودند - كمك عطايي» گفتم: «عطايي ديگر كيست؟» گفت [كه] مال گروهان يك است. رفتم چادر بيمارستان. وارد شدم. داشت به يكي از بيمارها آب ميداد، متوجه ورود من نشد. وقتي برگشت تعجب كردم. 13 يا 14 سال بيشتر نداشت. سلام كردم. گفت: «عقب!» من يك قدم عقب رفتم. دوباره گفت: «عقب!» يك قدم ديگر رفتم عقب. بعد گفت: «خب، حالا عليكم السلام، كارتان را بفرماييد». هم لجم گرفته بود، هم تسخير شده بودم. با لكنت زبان گفتم: «آقاي مريزاد من را فرستاده براي كمك به شما». همان طور با تحكم گفت: «به آقاي مريزاد بگو، ابراهيم كمك لازم ندارد». من از روي لج عقب عقب رفتم تا او ديگر نگاهم نكرد. بعد هم راهم را كشيدم و رفتم.
«علي منتظري، همرزم شهيد»
يك روز آمد خانه و يك راست رفت زيرزمين. نگرانش شدم. دنبالش رفتم ديدم بچه ام سرش را گذاشته روي مهر، هايهاي گريه ميكند. من هم روي همان پله ها نشستم و همپايش گريه كردم … بعد … ببخشيد … بعد رفت قرآن را برداشت [و] با ترتيل شروع به خواندن كرد. صدايش يك حزن تازه اي داشت. نيم ساعتي قرآن را خواند، بعد آمد سراغ من و سلام كرد. گفتم: «ابراهيم جان! چي شده مادر؟ نصفه جان شدم». گفت: «يك از خدا بي خبري پيدا شده به قرآن توهين كرده، يك كتاب نوشته به اسم آيات شيطاني.» گفتم: «خدا ان شاءالله لعنتش كند، كي هست؟» گفت: «يك انگليسي هندي الاصل است».
«مادر شهيد»
فتواي حضرت امام كه صادر شد، ديگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پيدا كرده بود. ميگفت كه من فقط يك آرزو دارم.
«برادر شهيد»
از علي منتظري شنيدم كه رفته آلمان براي معالجه. گفتم: «مگر شيميايي اش حاد شده؟» گفت: «ظاهراَ». البته بعد از خيبر، تا آنجا كه من خبر دارم ناراحتي هميشه باهاش بود.
«رضا اشعري، همرزم شهيد»
ديگر سر كلاسها هم نميآمد. من تعجب ميكردم كسي كه حاضرشدن به موقع سر كلاس را واجب شرعي ميدانست، چطور ميشود كه يك هفته اصلاَ سر كلاس نيايد؟ البته گاهي دانشكده ميديدمش، ولي عوض شده بود. تند ميآمد، تند ميرفت؛ با كسي هم گرم نميگرفت.
«ساسان طالبي، از دوستان شهيد»
ميگفت من زنده باشم و يك مرتد كه به اشرف مخلوقات توهين كرده، جايزه بگيرد؟ من زنده باشم و يك نفر كه قلب آقا امام زمان را خون كرده، خوش بگذراند؟!
«برادر شهيد»
من به قضيه شک داشتم. به اصل موضوع شک داشتم. به بچه ها گفتم که اين پسره را بياوريد من ببينمش. قرار گذاشتيم. معمولاَ افرادي که در قرارهاي اين جوري حاضر مي شوند، مضطرب اند، اطمينان به نفس کافي ندارند و دستپاچه برخورد مي کنند. اما اين شهيد ما که آمد، اصلاَ اين طوري نبود. سلام که کرد و نشست، من دلم قرص شد. همانجا توي دلم گفتم: «خدايا! بنازم به قدرتت؛ چه جوان هايي ما داريم و دلمان بعضي وقتها از توطئه هاي خارجي مي لرزد!»
«يک مقام امنيتي»
اين يعني همان خليفه اي كه خدا ميفرمايد ما در زمين قرار داده ايم. شهيد عطايي مصداق محسوس همين معناست.
«دكتر رضا داوري، استاد فلسفه ي شهيد»
گفتم: «مادر! من دختر فلاني را برايت ديده ام، با خانواده شان صحبت كرده ام. تو اصلاَ به اين مسأله توجه نميكني! امام فتوايي داده اند، ان شاءالله عمل ميشود، تو مكلف به اين مسأله نيستي!» گفت: «چرا مادر! من مكلفم، من ميدانم دارم چه كار ميكنم».
«مادر شهيد»
يقين داشت، راهش را پيدا كرده بود و انگار روي نقطه اي ايستاده بود كه انتهاي مسيرش را ميديد.
«دكتر رضا داوري، استاد فلسفه»
گفتم: «مادر! جواب مردم را چي بدهم؟ اسم گذاشتيم روي دختر مردم». گفت: «تو فقط قول بده اين راز را با كسي در ميان نگذاري». هي خودش را به آن راه ميزد. گفتم: «من دارم از آبرويمان توي مردم حرف ميزنم». دوباره گفت: «ميداني؟ اگر اين قضيه لو برود، زندگي من لو رفته، شما كه اين را نميخواهيد؟» هي من از ازدواج ميگفتم، هي او ميگفت كه اين قضيه بين خودمان بماند.
«مادر شهيد»
آخرين باري كه ديدمش توي دانشكده بود. چند وقت بود كه دوست داشتم ببينمش و مفصل باهاش حرف بزنم. بس كه به كسي محل نميگذاشت، عقده اي شده بودم. آن روز يادم هست كه كلاس نداشتم. جلو فروشگاه ديدمش. گفت: «ميخواهم باهات حرف بزنم». گفتم: «خوب است بالاخره ياد رفقايت هم ميكني!» گفت: «طاقت گلايه ندارم، اوضاعم قاطي پاطي است. يك خبر خوبي برايت دارم، اگر به حرفم گوش بدهي پشيمان نميشوي.»
«ساسان طالبي»
گفت: «يك دوست دارم اسمش طالبي است …» شما ديديدش، انگار با او مصاحبه هم كرده ايد، پسر خوبي است خدا حفظش كند؛ گفت: «قضيه را برايش تعريف كردم، نشاني را بده برود خواستگاري.» آنجا بود كه فهميدم تصميمش برو برگرد ندارد. بند دلم لرزيد … گفتم: «خدايا! اگر قسمت اين است، من راضي ام.» نميدانم توي قيافه ام چي ديد؟!… [گريه ي مادر] پرسيد: «راضي هستي مادر؟» گفتم: «آره پسرم!»
«مادر شهيد»
بهش گفتم كار اشتباهي كرده كه مادرش را در جريان گذاشته [است]. گفت: «شما هنوز مادر من را نشناخته ايد». واقعيت اين بود كه من خودش را هم هنوز نشناخته بودم. گفتم: «با اين حال صحبتهايي هست كه بايد با مادرت و با هر كس ديگري ديگري كه قضيه را ميداند بكني».
«يک مقام امنيتي»
يك هفته كارمان تمرين بود؛ اگر زنگ زدند كي بردارد، چي بگويد؛ اگر آمدند در منزل چي؟ دوستان چي؟ دانشكده چي؟ و خلاصه وقتي كه داشت ميرفت، ما آن قدر آماده شده بوديم كه انگار يك سال است به خارج رفته است.
«برادرشهيد»
از همان موقعها بوي شهادت ميداد. به قول بچهها نوربالا ميزد. بهش ميگفتيم: فلق. آن روزها فخرالدين حجازي آمده بود سرپل ذهاب، يك سخنراني كرده بود و نماز شب خوانهاي رزمنده را «فلق» ناميده بود. من خيلي به دست و پايش ميپيچيدم. ميگفتم: «تو آخرش شهيد ميشوي!» او هميشه در جواب ميگفت: «ما تا انقلاب مهدي زنده ايم!»
«علي منتظري»
وقتي بهش گفتم: «ما هيچ کمکي نمي توانيم بکنيم» هيچ تغييري در او رخ نداد. نه در عزمش، نه در رفتارش و نه حتي در چهره اش. گفت: «من از شما کمک نخواستم، فقط خواستم در جريان باشيد، حتي اجازه هم نمي خواهم، مگر اينکه بازداشتم کنيد؛ والا به ياري خدا تا آخرش مي روم.»
«يک مقام امنيتي»
تقاضاي ويزاي ويژه كرده بود. گفته بود كه حاضر است پناهنده شود و عليه ايران حرف بزند. از طرف سازمانهاي آمريكايي هم حمايت شده بود، از جمله سازمان ديده بان حقوق بشر. … [رييس يكي از گروهكهاي غيرقانوني در ايران] هم او را تأييد بود. به اين نتيجه رسيده بوديم كه مشكل شخصيتي دارد و قابل بهره برداري است.
«كاردار سفارت سوييس در تهران در مصاحبه با سي.ان.ان»
همه ي تست ها مثبت بود. نقطه ي فرود هم چک شده بود. مشکلي نبود، اما مي دانستيم که درصد موفقيت بسيار پايين است. 10 تا 30 درصد بيشتر اميد نبود. به خودش هم گفتيم. جواب داد: «مطمئن باشيد که من پيروزم.»
«يک مقام امنيتي»
خيلي چيزها را از امام ياد گرفته بود. به خصوص اطمينان قلب و صلابتي كه داشت نمونه بود. به ما روحيه ميداد. به من ميگفت: «اسماعيل! اين راهي كه من ميروم شكست تويش نيست». من فكر ميكردم كه منظورش اين است كه حتماً به نتيجه ميرسد، اما وصيتنامه اش را که خواندم منظورش را فهميدم. از قول امام نوشته بود: «چه بكشيد و چه كشته شويد پيروزيد.» و اين همان چيزي بود كه شخصيت او را ساخته بود.
«برادر شهيد»
… و بالاخره هم رفت و رسيد و پيروز شد …
«دكتر رضا داوري»
قبرش را نميدانم كجاست. ميروم بهشت زهرا سر يك قبر خالي كه اسم او روي سنگش است، ميگويم: «مادر! توي دنيا كه سربلندمان كردي، [در] آخرت هم دستمان را بگير». بچه ام نمرده، قبرش را هم كه ميبينيد خالي است! باور كنيد به خود مقام سيدالشهدا هميشه باهاش حرف ميزنم و جواب ميگيرم. جوابهاش به قلبم خطور ميكند. ميگويم: «مادر! من باور دارم كه شهيدها زنده اند.» بعد حرفم را ميزنم، بلافاصله جواب ميگيرم. هميشه وجودش را با خودم حس ميكنم. بچه ام نگران من است.
«مادر شهيد»
ميگفت كه ما تا انقلاب مهدي زنده ايم و من واقعاَ نميدانم آن روزها هم ميدانست كه شهيد ميشود يا نه؟ هر وقت تنها ميشديم از خدا حرف ميزد، از آخرت و به خصوص از شهادت. ميگفت: «خدا نعمتي برتر از شهادت خلق نكرده [است] ».
«رضا اشعري»
هر وعده بعد از غذا، دور سفره، هر کس يک دعا مي کرد و بعد سفره جمع مي شد. ابراهيم هميشه يک دعا را تکرار مي کرد:«خدايا! شهادت در راه خودت را به همه ي ما عنايت کن.» يک روز اشعري زد تو حالش. کنار او نشسته بود و همان دعاي او را کرد. بچه ها با خنده آمين گفتند. نوبت ابراهيم بود. اصلاً نخنديد. يک کم مکث کرد و بعد با لحن غريبي، انگار از ته دل گفت:«خدايا! شهادت در راه خودت را به همه ي ما عنايت کن.» بچه ها همه آمين گفتند و پيدا بود که همه تحت تأثير قرار گرفته اند.
«علي منتظري»
سر كلاس سؤالاتي ميپرسيد كه معلوم بود اين جوان به يك جاهايي رسيده است. من خودم گاهي [در پاسخ دادن] ميماندم. يك ملاقاتي هم گويا با حضرت آيت الله جوادي آملي داشته، ايشان را هم گويا تحت تأثير قرار داده بود. يك روز بعد از درس به من گفت: «استاد! به نظر من اين يك اشتباه فلسفي است كه من ِ انسان همان روح انسان است.» حالا من همان جلسه اين مطلب را درس داده بودم. گفتم: «پس من ِ انسان از ديدگاه شما چيست؟» گفت: «من ِ انسان خيلي عميق تر از روح است. من ِ آدميزماني كشف ميشود كه انسان خدا را كشف كند.» بعد اين آيه را خواند: و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسهم انفسهم اولئك هم الفاسقون. (1)
«دكتر رضا داوري»
اينها را ديگر من با واسطه مي گويم. گفتند كه بنا بوده در جريان بازديد رشدي از يك كتابخانه او را با گلوله بزند، اما قبل از ورود به او مشكوك ميشوند. در حين بازرسي بدني فرار مي کند و از پشت گلوله ميخورد. جالب اينكه كوچك ترين خبري منعكس نشد. انگار نه انگار كه چنين واقعه اي وجود خارجي داشته [است]. بعدها كه خبرش غير رسمي درز كرد، يك اشاره هاي تلويحي كردند و بعد هم هيچ.
«يک مقام امنيتي»
آن شب من خواب ديدم. شوهر مرحومم هميشه مي گفت: «شبي که ابراهيم به دنيا آمد، يک سيد نوراني يک انگشتر زرد به انگشتم کرد.» آن شب من خواب ديدم که با مرحوم شوهرم نشسته ايم، منتظريم که ابراهيم بيايد ناهار بخوريم. يک سيد نوراني آمد به مرحوم شوهرم گفت: «حاج آقا! آن انگشتر امانتي را آمده ام بگيرم.» من از خواب پريدم و تا صبح گريه کردم. اسماعيل بچه ام آمد توي اتاق. هي دلداري ام داد. من هم هي مي گفتم: «مادر! ديگر بي ابراهيم شدم، پسرم حجله نديده رفت شهيد شد. خدا اين آمريکا را ذليل کند. الهي رشدي ملعون تکه تکه بشود. الهي آب خوش براش از زهر هلاهل بدتر بشود.»
«مادر شهيد»
من خودم دست كمي از مادرم نداشتم. دلشوره ي عجيبي داشتم. آن شب اصلاَ خوابم نبرده بود، اما بايد مادر را آرام ميكردم. نميخواستم همسايهها خبردار شوند.
«برادر شهيد»
ميگفتند اصلاَ موفق به ديدار رشدي نشده [است]. تور حفاظتي رشدي خيلي قوي است. آبروي سياسي اروپا در گرو امنيت رشدي است و به همين دليل شديدترين تدابير را در نظر گرفته اند.
«رضا اشعري»
سلمان رشدي با فتواي امام اعدام شد و اينكه اين روزها به دريوزگي و بدبختي افتاده، سلمان رشدي نيست، كالبد متعفن يك انسان پست است كه روحش را به شيطان فروخته [است]. اما اين ابراهيم شهيد ما امروز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد بود و تمام آزادگان جهان هم از محضرش مستفيض ميشوند.
«دكتر داوري»
«قطعنامه كه پذيرفته شد و آتش بس كه اعلام شد، من يك باره به خودم آمدم، ديدم که سفره را برچيده اند و نصيب من از روزي شهادت فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسيدم: ابراهيم! آيا حقيقتاَ درجستجوي شهادت بوده اي؟ ديدم كه نه. باز از خودم پرسيدم: ابراهيم! اكنون چه؟ آيا آماده ي ديدار حق هستي؟ و باز پاسخ دروني ام حاصلي جز حسرت و اندوه نداشت. ديدم كه با تمام وجود به اين قفس خاكي چسبيده ام و بال و پر پروازم نيست. تعارف با خودم را كنار گذاشتم. ديدم كه در اين مدت از شهادت فقط دم ميزده ام، اما بارها آن را رد كرده ام. ديدم شهادت هديه اي است از طرف خدا كه ابتدا بايد بپذيري، بعد به آن برسي. و بدا به حال من! من در جام زهري كه امام نوشيد، آب حيات يافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.»
«از يادداشتهاي شهيد»
بعد از مرصاد من احساس مي كردم كه ابراهيم به يك بلوغ جديدي رسيده [است]. حرفهايش بوي امام ميداد. بوي شهيدان را ميداد، به قول شما مطبوعاتيها، بوي باروت ميداد. يك طوري از دوستان شهيدش حرف ميزد كه انگار در حضور آنهاست و من الآن بعضي وقتها كه فكرش را ميكنم، ميگويم كه نكند واقعاَ روح آنها را ميديد؟ و الآن اين باور به من و مادر هم سرايت كرده [است] و من هر وقت زيارت شهدا را ميخوانم، قبل از همه صداي ابراهيم را ميشنوم كه به سلامم جواب ميدهد.
«برادر شهيد»
ابراهيم براي من يك اسوه است، يك اسطوره است كه به حيات حقيقي رسيده [است]. زمان حياتش هميشه براي من نمونه ي كامل يك انسان بود كه توي اين دنيا به هويت خودش رسيده بود. نمونه ي كامل كسي بود كه خودش را خوب شناخته بود، مردمش را خوب شناخته بود، امامش را خوب شناخته بود، خدايش را خوب شناخته بود، دينش را و راهش را خوب شناخته بود و بالأخره هم رفت و رسيد و پيروز شد يعني شهيد شد.
«دكتر داوري»
«شيريني و لذت زندگي در آن است كه مرد در انتظار مرگ ننشيند، بلكه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بكشد. شيريني زندگي در آنجاست كه حلاوت مرگ را دريابي و اينچنين است كه قاسم بن الحسن - عليهما السلام - از مرگ تعبير «احلي من العسل» دارد. شرافت و كرامت آدمي از زندگي و مرگش رقم ميخورد و من همواره از خداي لايزال خواسته ام كه چگونه زيستن و چگونه مردن، هر دو را، او به من بياموزد … ».
«فرازي از وصيت نامه ي شهيد»
«باسمه تعالي. خداوند اين شهيد عزيز ما را، كه تا دنيا باقي است به عنوان سند زنده و جاويد دلاوري و خداجويي اين مردم بر پيشاني تاريخ خواهد درخشيد، با شهداي كربلا و ائمه ي هدي ـ عليهم صلوات الله اجمعين - محشور بفرمايد.»
«... ... ...»
[در حاشيه ي قرآن اهدايي به خانواده ي شهيد]
پاورقي: 1- سوره مبارک حشر / آيه ي 19.
اشاره: پس از تخريب مجدد سامرا توسط عمال امريکا، يادداشتي به قلم امير عباس خوانديد که جنگهاي صليبي در راه است. در آن يادداشت آمده بود که امريکا به عراق نيامده تا خارج شود و گفته شد که امريکا با دست زدن به اقدامات ايذايي، درصدد است تا جنگ عراق را به جنگ ديگري در منطقه پيوند بزند. همچنين در آن يادداشت خوانديد که جنگ کنگره با کابينه را جدي نگيريد و هر دو حزب قدرت طلب امريکا در اسلام ستيزي وجه اشتراک دارند. اکنون يادداشتي را بخوانيد که الجزيره پرده ي ديگري از خواب هاي جورج بوش را به نقل از خودش افشا کرده است. بوش در سخناني، بار ديگر حادثه ي 11 سپتامبر را به مسلمانان نسبت داده و گفته است که با مسلمانان خواهد جنگيد! اين يادداشت در کيهان امروز نيز به چاپ رسيده است. بخوانيد و باور بفرماييد که جنگ هاي صليبي در راه است.
جورج بوش اعلام كرد که قصد دارد عراق را به اسرائيل دوم مبدل كند. به گزارش پايگاه خبري الجزيره، رئيس جمهور آمريكا طي سخناني در دانشكده نيروي دريايي در «رود آيلند» ادعا كرد :«رژيم اسرائيل از يك دموكراسي كارا و مناسب برخوردار است كه به وسيله ي آن به خوبي از عهده ي مسئوليت هاي خود برمي آيد و اين دقيقاً همان چيزي است كه ما در عراق به دنبال آن هستيم.» بوش دموكراسي از نوع صهيونيستي را براي عراق الگويي مناسب خواند و اظهار داشت:«ارتش آمريكا در عراق تازه در اول راه جنگ است.»
الجزيره به نقل از بوش نوشت: «هدف مأموريت آمريكا در عراق صرفاً ازبين بردن آشوب ها و خشونت در اين كشور نيست، بلكه درگير شدن بلندمدت براي به وجود آوردن دموكراسي به رغم ايجاد اغتشاش در اين كشور است.» بوش در ادامه بار ديگر حادثه ي 11 سپتامبر را به جهان اسلام نسبت داد و گفت:«ما با عاملان اين حادثه خواهيم جنگيد، چرا كه پاي منافع بسياري درميان است.» رئيس جمهور آمريكا شكست در عراق را رد كرد و گفت:«استراتژي جديد دراين جنگ تحول ايجاد خواهد كرد و كنگره بايد در اين زمينه صبر پيشه كند.» بوش با تشبيه اوضاع عراق به اسرائيل گفت:«همان طور كه اسرائيلي ها علي رغم مواجهه با عمليات انتفاضه ي فلسطينيان، دست از اهداف خود برنمي دارند، ما نيز عراق را تا رسيدن به اهدافمان در آن رها نمي كنيم.»
1- اميدوار بودم – و هنوز هم هستم – که اگر بعد از 8 سال اکنون بر داستان بودن اين ماجرا تأکيد مي کنم، دوستاني که تا کنون خبرسازي کرده يا به آن دامن زده بودند تمکين کنند. حتي آن دسته از عزيزاني که بنا به هر دليل به دروغ گفته بودند که خانواده ابراهيم عطايي را مي شناسند (؟). اما برخي هنوز هم تمکين نمي کنند و به دروغ ها و شبهات جديدتر متوسل شده اند، به عبارتي بي دليل و بدون سود مرتکب گناه کبيره مي شوند. گاهي فکر مي کنم کاش از ابتدا به صورت حقوقي ماجرا را دنبال مي کردم!
2- کسي که تا چندي پيش به دروغ مي گفت خودش با مادر شهيد ابراهيم عطايي صحبت کرده است، اکنون که با سند دستش رو شده است، مي گويد در هر حال مطمئن است يک نفر از ايران(!) اين کار را کرده است؟! دليلش هم تحقيقات شخصي خودش (؟) مي باشد. البته توضيح نداده که اين تحقيقات شخصي چيست و چطور تا کنون مي گفته که خودش شخصاً با مادر ابراهيم عطايي(؟) صحبت کرده است. من ايشان را به تقواي الهي سفارش مي کنم. از خدا بترسيد و يا دست کم آزاده باشيد!
3- اين شخص اکنون با ناشيگري فراز مربوط به حاشيه قرآن اهدايي را از داستان حذف کرده است! خنده دارترين کار ممکن. من به عنوان نويسنده داستان، اگر چه به جاي نويسنده يادداشت نقطه چين گذاشتم، اما اين کار نه به دليل وارد بودن مشکل حقوقي، بلکه به دليل واقعيت نمايي اثر بوده است! يعني در اصل داستان هم مي شد نام مقام معظم رهبري را بدون مشکلي آورد. متاسفانه اين دوستان علاوه بر اينکه در خط ولايت فقيه بودن را به درستي بلد نيستند، داستان را هم به کلي نمي شناسند!
4- هيچ کسي از ايران نمي توانسته به چنين سفري برود و نرفته است. اگر امکاني وجود داشت، مطمئن باشيد آن شخص امير عباس مي بود. از همين رو وقتي راهها را بسته ديد به خلق اثر «ويزاي بهشت» پرداخت تا بلکه از اين طريق اندکي از دينش را ادا کرده باشد.
5- آن دسته از دوستاني که خود را عقل کل و حزب اللهي تمام عيار مي دانند و گزگ به دست دشمنان ارزش ها مي دهند، معتقدند که جمهوري اسلامي بايد يک کاري(؟) مي کرد! ايشان فراموش کرده اند که حضرت امام خميني(ره) در زمان صدور حکم مهدور الدم بودن سلمان رشدي، رهبري بودند که حکم و دستوراتشان نافذ بود و اگر وظيفه جمهوري اسلامي بود که کاري بکند، ايشان خطاب به مسئولان دستوراتي مي دادند! چگونه خود را عقل کل و جلوتر از امام امت (ره) و مقام معظم رهبري مي دانيد. چه کسي اين وظيفه را براي شما قائل شده که براي جمهوري اسلامي تعيين تکليف کنيد؟ اگر نمي خواهيد از خرد خود بهره بگيريد، دست کم در خط ولايت فقيه باشيد!
6- گفته است نمي داند چرا امير عباس در اين ايام اين موضوع را مطرح کرده است؟ دليلش که واضح است! وقتي عمل ننگين اعطاي نشان شواليه مطرح مي شود، با طرح ويزاي بهشت به نوعي با شخصيت کثيف سلمان رشدي مبارزه کرده ام. به شما هم پيشنهاد مي كنم كه اصل داستان را بدون توضيحات دروغين منتشر كنيد.
7- همان گون که در داستان آورده ام، معتقدم که «سلمان رشدي با فتواي امام(ره) اعدام شد و اين که اين روزها به دريوزه گري و بدبختي افتاده، سلمان رشدي نيست، پيکر متعفن يک انسان پست است که روحش را به شيطان فروخته.»
8- معتقدم و در داستان هم آورده ام «با تجربه اي که من دارم سلمان رشدي تا آخر عمر آب خوش از گلويش پايين نخواهد رفت». اگر بنا به حرکت حکومتي بود مطمئن باشيد که رشدي اکنون زنده نبود.
9- من مطمئنم که سلمان رشدي با مرگ طبيعي از دنيا نخواهد رفت. سلمان رشدي به هلاکت خواهد رسيد و حکم حضرت امام خميني(ره) به اجرا درخواهد آمد. منتظر باشيد تا آن روز را ببينيد!